محمد خزائلى

89

شرح بوستان ( فارسى )

به تدبير دستور دانشورش ، * به نيكى بشد نام در كشورش ( 1 ) ، به عدل و كرم سالها ملك راند * برفت و نكونامى از وى بماند چنين پادشاهان كه دين پرورند ، * به بازوى ، دين گوى دولت برند از آنان نبينم درين عهد كس ، * و گر هست ، بو بكر سعد است و بس بهشتى درختى تو اى پادشاه * كه افكنده‌اى ( 2 ) سايه يك‌ساله راه طمع بود از بخت نيك اخترم ، * كه بال هماى افكند بر سرم خرد گفت : دولت نبخشد هماى ، * گر اقبال خواهى ، درين سايه آى خدايا به رحمت نظر كرده‌اى * كه اين سايه بر خاك گسترده‌اى دعاگوى اين دولتم بنده‌وار * خدايا تو اين سايه ، پاينده‌دار خداوند فرمان و راى و شكوه * ز غوغاى مردم نگردد ستوه ( 3 ) سر پرغرور از تحمل تهى ، * حرامش بود تاج شاهنشهى نگويم چو جنگ‌آورى ، پاىدار * چو خشم آيدت ، عقل بر جاى دار تحمل كند هركه را عقل هست * نه عقلى كه خشمش كند زيردست چو لشكر برون تاخت خشم از كمين ، * نه انصاف ماند نه تقوى نه دين نديدم چنين ديو ، زير فلك * كه از وى گريزند چندين ملك نه بر حكم ( 4 ) شرع آب خوردن خطاست * وگر خون به فتوى بريزى رواست كرا شرع فتوى دهد بر هلاك * الا ( 5 ) ، تا ندارى ز كشتنش باك وگر دارى اندر تبارش كسان ، * بر ايشان ببخشاى و راحت رسان گنه بود مرد ستمكاره را * چه تاوان ( 6 ) زن و طفل بيچاره را ؟ . . . . . . . . . .